Dozdhaye Sahel

مامان‌لاکی صدا زد: «لاک‌تاش! لاک‌تاش!» اما صدایی از کسی درنیامد. بابالاکی با خنده گفت: «نیست دیگه. ده بار صداش کردی نبوده. الآن هم نیست.»

مامان‌لاکی گفت: «بچه‌مونه.»

بابالاکی با دست بقیه‌ی بچه‌ها را نشان داد و گفت: «این‌ها هم بچه‌هامونن. نگاه کن! این‌همه بچه داریم! یک… دو… سه … اوووه اون‌قدر زیادن که با انگشت‌هام نمی‌تونم بشمارمشون.»

مامان‌لاکی، لاکش را سفت کرد و اخم‌هایش را درهم کشید و رو به بابالاکی گفت: «این‌همه هستن. ولی یکی شون نیست.»

(67 بازدید)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *