Vaghti Sara Mariz Mishavad

سارا مريض شده بود. بدنش پر بود از دانه‌های ريز. حالش آن‌قدر بد بود كه نمی‌توانست بازی يا حتی نقاشی كند. حوصله‌اش هم سر می‌رفت. مادرش و تارا داشتند شيرينی درست می‌كردند ولی او بايد در تختخوابش می‌ماند و استراحت می‌كرد…

(134 بازدید)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *