Nargol Va Kalagh

خانم کلاغه انگار بخواهد دلم را بسوزاند، شال‌گردنم را انداخته بود دور گردنش و رفته بود بالای درخت. گفتم: «مگر دستم بهت نرسد، خانم کلاغه.» خانم کلاغه دوباره قارقار کرد و پرید و رفت.مرغ مینا داد کشید: «بیا!بیا!» گاهی حقیقت را به سادگی نمی‌توان دید. گاهی برای دیدن حقیقتباید عینک همدلی را به چشم زد.

(84 بازدید)

1 دیدگاه برای این پست

  1. rotulos

    Thanks so much for the blog article.Thanks Again. Great.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *