
قصه صوتی نازک نارنجی
نازک نارنجی چاق و چله بود. آروارههای قوی داشت و وقتی با همبازیهايش بازی میكرد، هميشه برنده بود. ولی خيلی زودرنج بود. وقتی كسی به او میگفت چه گوشهای نازی داری، ناراحت میشد. وقتی به او میگفتند چه پاهای قوی ومحكمی داری ناراحت میشد. خلاصه از هر حرفی دلخور میشد تا اينكه ...



قصه صوتی باغچهی پسرک
باغچهی پسرک داستان پسری است که دلش میخواهد همه جا سبز باشد ...



قصه صوتی بیمارستان که ترس ندارد
داشتیم فوتبال بازی میکردیم که خوردم زمین و پایم درد گرفت. مرا بردند بیمارستان و دکتر پایم را معاینه کرد و گفت که شکسته است. از پایم عکس گرفتند و بعد هم آن را گچ گرفتند. توی بیمارستان دستگاههای جورواجور دیدم. بعد هم...



قصه صوتی بچه فیل خوش تیپ
فيلی، كه تازه با مادرش به اين شهر آمده، روز اول مدرسه كلاهی را بر سر میگذارد كه مادربزرگش به او هديه داده است. به اعتقاد مادربزرگ اين كلاه شانش میآورد، اما در مدرسه فيلی را به خاطر كلاه بزرگش مسخره میكنند تا اين كه...



قصه صوتی سفر مرد بیلبخند
شکارچی شبها در تالار افتخاراتش میخوابید؛ در اتاق زیرشیروانی مخصوصش که مثل موزه شلوغ و مثل تونل وحشت، ترسناک بود. دختر شکارچی از اتاق زیرشیروانی میترسید، میگفت مثل گورستان است و برای همین در اتاق خودش، کنار عروسکش میخوابید. شبی شکارچی کابوس وحشتناکی دید. از خواب پرید، از پلهها پایین آمد و وحشتزده دخترش را صدا کرد. ولی اثری از او نبود جز نامهای و عروسکی روی میز.



قصه صوتی پلنگ آویزان به چوب لباسی قسمت 2
شوکا همین که بیدار شد، فهمید اتفاق بدی افتاده، از رختخواب که بیرون آمد، رنگ خودش هم پرید. دوتا آدم هیکلی، کره اسب سفیدش را به زور سوار کامیون بزرگی میکردند...



قصه صوتی پلنگ آویزان به چوب لباسی قسمت 1
شوکا همین که بیدار شد، فهمید اتفاق بدی افتاده، از رختخواب که بیرون آمد، رنگ خودش هم پرید. دوتا آدم هیکلی، کره اسب سفیدش را به زور سوار کامیون بزرگی میکردند...



قصه صوتی وروجک
وروجک داستان ما قدكوتاه است. دندانهايش هم دندان گراز است. صدايش هم مثل صدای قورباغه است، ولی هیچ کدام از اینها برایش مهم نیست. مادربزرگش به او گفته كه موقع راه رفتن سرش را بالا بگيرد و با تمام وجود لبخند بزند. ولی وقتی به مدرسهی جديد رفت یکی از بچهها مدام او را مسخره میکرد. تا این که یک روز...



قصه صوتی دختری که هیچ وقت اشتباه نمیکرد
بئاتریس دختر مرتب و منظمی بود که همهی کارهایش را درست انجام میداد و هیچ کاری یادش نمیرفت. صبحها خودش صبحانه را آماده میکرد، ساندویچ برادرش را درست میکرد، آماده میشد و به مدرسه میرفت. کلی هم هوادار داشت چون همیشه جایزهی نمایشهای شیرینکاری را میبرد. تا اینکه یک روز...



قصه صوتی قایق شماره 5 (زندگی مردم بومی در زیستگاهها)
آلما همراه مامان و بابا به سفر رفتند. به شهری دور که نه مرغ دریایی داشت و نه قایق قرمز و نه دریاچه. هوا سرد شد و پاییز گذشت و زمستان شد. برفهای سفید همهجا را پوشاندند و زمین یخ بست. اما...

